ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانى مروزى، در ذىالقعده سال394 هجرى قمرى در قبادیان مرو متولد شد و در سال 481 هجرى قمرى دریمگان بدخشان بدرود حیات گفت. ناصرخسرو پس از دوران کودکى تا چل و دو سالگى دبیرى است فاضلو برخوردار از منصب دیوانى و شغل دربارى. پایان نخستین دوره زندگىاین فاضل ادیب، سفرى است از شهر مرو با شغل دیوانى، در ربیعالاول سال437 هجرى قمرى که به پنج ده مروالرود و سپس به جوز جانان مىرود ویک ماه آنجا مىماند، در شغل دیوانى و به کار آب. و هم در آنجاست کهشبى خوابى مىبیند که او را براى وصول به حقیقت ترغیب به سفر قبلهمىکنند و بامداد که از خواب شبانگاهى برمىآید عزم مىکند که از خوابچهل ساله نیز برآید. عزم سفر مکه مىکند. سفرى که هفت سال به طولمىانجامد. پس از بازگشت از این سفر به ارشاد مىپردازد، تبعید مىشود و آواره وبالاخره در سال 481 هجرى درمىگذرد. سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شده به تبریز و اخلاط و میافارقین و صیدا و صور و بالاخره به بیتالمقدس مىانجامد و از آنجاست که ناصرخسرو بهمکه مىرود و سپس به مدینه و باز به قدس بازمىگردد و پس از گذر ازمصر دوباره به مکه بازمىگردد و شش ماه آنجا ماندگار مىشود. و از راه دریا به ایران بازمىگردد و در روز سهشنبه بیست و ششمجمادى الاخر سال 444 پس از شش سال و هفت ماه و بیست و دو روز باردیگر به بلخ مىرسد. حاصل این سفر یادداشتهایى است نفیس و ارزنده که روزانه از دیدهها وشنیدهها برداشته است. سفرنامه ناصرخسرو کتابى است از اطلاعاتذىقیمت از شناخت قسمتى از دنیاى آباد اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرىبا حالات و معتقدات و اعمال و رسوم و سنن مردم آن. در این گزارش تنها بهبخشهاى مربوط به مکه و مدینه توجه شده است. سفرنامه ناصرخسرو
«چنین گوید ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو القبادیانى المروزى،تجاوزاللَّه عنه که من مردى دبیرپیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال واعمال سلطانى و به کارهاى دیوانى مشغول بودم و مدتى در آن شغلمباشرت نموده، درمیان اقران شهرتى یافته بودم.
در بیعالاخر سنه سبع و ثلاثین و اربع مائه، که امیر خراسان ابوسلیمانجغرى بیک داود بن میکال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل دیوانى، وبه پنج دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قرآن رأس و مشترى بود -گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند بارى تعالى و تقدس، روا کند - بهگوشهاى رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خداى، تبارک وتعالى، مرا توانگرى حقیقى دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکىاز ایشان شعرى پارسى مىخواند. مرا شعرى در خاطر آمد که از وىدرخواهم تا روایت کند، بر کاغذى نوشتم تا به وى دهم که: این شعر برخوان.هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد. آن حال به فال نیکگرفتم و با خود گفتم: خداى تبارک و تعالى، حاجت مرا روا کرد. پس از آنجا به جوزجانان شدم و قریب یک ماه ببودم، و شراب پوستهخوردمى پیغمبر(ص) مىفرماید که: «قولوا الحق ولو على انفسکم».
شبى در خواب دیدم که یکى مرا گفتى: «چند خواهى خوردن از اینشراب که خرد از مرد زایل کند، اگر بهوش باشى بهتر» من جواب گفتم که:«حکما جز این چیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند». جواب داد: «دربیخودى و بیهوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را بهبیهوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید».گفتم که: «من این از کجا آرم». گفت: «جوینده یابنده باد» و پس سوى قبلهاشارت کرد و دیگر سخن نگفت.
چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود، بر من کار کرد. با خودگفتم که: «از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیزبیدار شوم». اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرج نیابم.
روز پنجشنبه ششم جمادى الاخرة سنه سبع و ثلاثین و اربع مائة - نیمهدى ماه پارسیان، سال بر چهارصد و چهارده یزدجرى - سروتن بشستم و بهمسجد جامع شدم و نماز کردم و یارى خواستم از بارى، تبارک و تعالى، بهگزاردن آنچه بر من واجب است، و دست بازداشتن از منهیات و ناشایستچنانکه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتمشب به دیه باریاب بودم و در آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرودشدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و گفتمکه مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى که بود جواب گفتم. و از دنیاوى آنچهبود ترک کردم، مگر اندک ضرورى و بیست و سوم شعبان به عزم نیشابوربیرون آمدم و از مرو به سرخس شدم، که سى فرسنگ باشد، و از آنجا بهنیشابور چهل فرسنگ است».(1)
ناصرخسرو در طى این سفر چندین بار به مکه مىرود. بار اول ازبیتالمقدس به مکه مىرود. خود او مىگوید:
«پس من از آنجا به بیتالمقدس آمدم، و از بیتالمقدس پیاده با جمعى کهعزم سفر حجاز داشتند برفتم. دلیل1 مردى جلد2 و پیادهروى نیکو بود، او راابوبکر همدانى مىگفتند. نیمه ذىالقعده سنه ثمان و ثلاثین و اربع مائة ازبیتالمقدس برفتم. سه روز را به جایى رسیدیم که آن را عرعر مىگفتند و ازآنجا به منزل دیگر رسیدیم و از آنجا به ده روز به مکه رسیدیم و آن سالقافله از هیچ طرف نیامد که طعام نمىیافت. پس به سکة العطارین فرودآمدیم برابر باب النبى(ص). روز دوشنبه به عرفات بودیم مردم پرخطر3بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مکه بایستادم و به راهشام بازگشتم سوى بیتالمقدس.
پنجم محرم سنة تسع و ثلاثین و اربع مائة هلالیه به قدس رسیدیم. شرحمکه و حج اینجا ذکر نکردم، تا به حج آخرین بشرح بگویم».(2)
ناصرخسرو به بیتالمقدس بازمىگردد و از آنجا به قاهره مىرود:
«عزه شهر ذىالقعده از مصر بیرون شدم و هشتم اه به فلزم رسیدیم. و ازآنجا کشتى براندند. به پانزده روز به شهرى رسیدیم که آن را جار مىگفتند،و بیست و دویم ماه بود، و از آنجا به چهار روز به مدینه رسولاللَّه(ص)رسیدیم، مدینه رسولاللَّه، شهرى است بر کناره صحرایى نهاده و زمیننمناک و شوره دارد. آب روان است، اما اندک، و خرمایستان است. و آنجإ ے ؛ککطقبله سوى جنوب افتاده است. و مسجد رسولاللَّه(ص) هم چندان است کهمسجدالحرام. و حظیره4 رسول (ص) در پهلوى منبر مسجد است چون رو بهقبله نمایند جانب چپ، چنانکه چون خطیب از منبر ذکر پیغمبر(ص) کند وصلوات دهد، روى به جانب راست کند و اشاره به مقبره کند. و آن خانهاىمخمس5 است و دیوارها از میان ستونهاى مسجد برآورده است و پنج ستوندرگرفته است و بر سر این خانه همچون حظیره کرده، به دار آفزین تا کسىبدانجا نرود و دام در گشادگى آن کشیده، تا مرغ بدانجا برود. و میان مقبره ومنبر هم حظیرهاى است از سنگهاى رخام6 کرده، چون پیشگاهى، و آن راروضه گویند. و گویند آن بستانى از بستانهاى بهشت است، چهرسولاللَّه(ص) فرموده است «بین قبرى و منبرى روضة من ریاض الجنة» وشیعه گویند آنجا قبر فاطمه زهراست، علیهاالسلام. و مسجد را درى است واز شهر بیرون، سوى جنوب، صحرایى است و گورستانى است و قبر حمزة بنعبدالمطلب، رضىاللَّه عنه، آنجست و آن موضع را قبور الشهداء گویند.
پس ما دو روز به مدینه مقام کردیم، و چون وقت تنگ بود برفتیم. راهسوى مشرق بود به دو منزل از مدینه، کوه بود و تنگنایى چون دره که آن راجحفة مىگفتند و آن میقات مغرب و شام و مصر است - و میقات آن موضعباشد که حج را احرام گیرند - و گویند یک سال آنجا حاج فرود آمده بود،خلقى بسیار، ناگاه سیلى درآمد و ایشان را هلاک کرد، و آن را بدین سببجحفة نام کردند.
و میان مکه و مدینه صد فرسنگ باشد اما سبک است و ما به هشت روزرفتیم.
یکشنبه ششم ذىالحجة به مکه رسیدیم، به باب الصفا فرود آمدیم. واین سال به مکه قحط بود چهار من نان به یک دینار نیشابورى بود، ومجاوران از مکه مىرفتند و از هیچ طرف حاج نیامده بود. روز چهارشنبه بهیارى حق، سبحانه و تعالى، به عرفات حج بگزاردیم و دو روز به مکه بودیمو خلق بسیار از گرسنگى و بیچارگى از حجاز روى بیرون نهادند، به هرطرف. و در این نوبت شرح حج و وصف مکه نمىگویم تا دیگر نوبت کهبدینجا رسم، که نوبت دیگر شش ماه مجاور بودم، و آنچه دیدم بشرحبگویم.«(3)
ناصرخسرو از اینجا باز به مصرف مىرود و در باب قحطى این سالهااشاره مىکند:
»و در رجب سنه اربعین و اربع مائة دیگر بار مثال سلطان بر خلقخواندند که: «به حجاز قحطى است و رفتن حجاج مصلحت نیست، برخویشتن ببخشایند و آنچه، خداى تعالى، فرموده است بکنند». اندرین سالنیز حاج نرفتند و وظیفه سلطان را - که هر سال به حجاز فرستادى - البتهقصور و احتباس7 نبودى و آن جامه کعبه و از آن خدام و حایه و امراى مکه ومدینه وصلت امیر مکه، و مشاهره او - هر ماه سه هزار دینار - و اسب وخلعت بود، که به دو وقت فرستادى. در این سال شخصى بود که او را قاضىعبدالله مىگفتند و به شام قاضى بوده، این وظیفه به دست و صحبت او روانهکردند و من با وى برفتم به راه قلزم. و این نوبت کشتى به جار رسید بیست وپنجم ذىالقعده، و حج نزدیک تنگ درآمد، اشترى به پنج دینار بود، بهتعجیل برفتیم.
هشتم ذىالحجه به مکه رسیدیم و به یارى حق، سبحانه و تعالى، حجبگزاردیم. از مغرب قافلهاى عظیم آمده بود. و آن سال به در مدینه شریفهعرب از ایشان خفارت8 خواست، به گاه بازگشتن از حج، و میان ایشان جنگبرخاست و از مغربیان زیادت از دو هزار آدمى کشته شد و بسى به مغربشدند.
و به همین حج از مردم خراسان، قومى به راه شام و مصر رفته بودند و بهکشتى به مدینه رسیدند. ششم ذىالحجه ایشان را صد و چهار فرسنگ ماندهبود تا به عرفات رسند، گفته بودند: «هر که ما را در این سه روز که ماندهاست به مکه رساند، چنانکه حج دریابیم، هریک از ما چهل دینار بدهیم».اعراب بیامدند و چنان کردند که به دو روز و نیم ایشان را به عرفاترسانیدند و زر بستاندند. و ایشان را یکیک بر شتران جمازه9 بستند و ازمدینه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده که بر شتران بسته بودند، وچهار تن زنده بودند، اما نیم مرده. نماز دیگر10 که ما آنجا بودیم برسیدند،چنان شده بودند که بر پاى نمىتوانستند ایستاند و سخن نیز نمىتوانستندگفتن، حکایت کردند که: در راه بسى خواهش بدین اعراب کردیم که «زر کهدادهایم شما را باشد، ما را بگذارید که بىطاقت شدیم»، از ما نشنیدند وهمچنان براندند. فىالجمله آن چهار تن حج کردند و به راه شام بازگشتند. ومن چون حج بکردم باز به جانب مصر برفتم که کتب داشتم آنجا و نیت بازآمدن نداشتم.
و امیر مدینه آن سال به مصر آمد، که او را بر سلطان رسمى بود، و هرسال به وى دادى، از آنکه خویشاوندى از فرزندان حسین بن على (ع)داشت. من با او در کشتى بودم تا به شهر قُلزُم، و از آنجا همچنان تا به مصرشدیم».(4)
ناصر خسرو پس از سفر به مصر و اسیوط بار دیگر به مکه بازمىگردد:
«اکنون شرح بازگشتن خویش به جانب خانه، به راه مکه، حَرَسَّها اللّهتعالى از مصر بازگویم: در قاهره نماز عید بکردم، و سه شنبه چهاردهمذىالحجه، سنه اِحدى و اربعین اربع مائة از مصر در کشتى نشستیم و به راهصَعیدُ الاعلى روانه شدم».(5)
در این سفر ناصرخسرو از اخمیم، قوص، اسوان و عیذاب گذشته و بهجُدِّه مىرسد و به توضیح مفصل مکه و کعبه مىپردازد.
«جُدِّه - شهرى بزرگ است و بارهاى حَصین11 دارد، بر لبِ دریا، و در اوپنج هزار مرد باشد. برِ شمالِ دریا نهاده است و بازارهاى نیک دارد. و قبلهمسجد آدینه سوىِ مشرق است و بیرون از شهر هیچ عمارت نیست اِلاّمسجدى که معروف است به مسجد رسولاللّه(ص) و دو دروازه است شهررا یکى سوىِ مشرق که رو با مکه دارد و دیگر سوىِ مغرب که رو با دریادارد. و اگر از جُدِّه بر لب دریا سوىِ جنوب بروند و به یمن رسند، به شهرصَعْدَه، و تا آنجا پنجاه فرسنگ است. و اگر سوىِ شمال روند به شهر جاررسند، که از حجاز است. و بدین شهر جُده نه درخت است و نه زَرع، هر چه بهکار آید از رُستا آرند. و از آنجا تا مکّه دوازده فرسنگ است. و امیر جُدِّه بندهامیر مکّه بود و او را تاجالمعالى بن ابىالفُتوح مىگفتند و مدینه را هم امیر،وى بود. و من به نزدیک امیر جُدِّه شدم و با من کرامت کرد، و آن قدر باجىکه به من رسید از من معاف داشت و نخواست، چنانکه از دروازه مُسلم گذرکردم. و چیزى به مکّه نوشت که: این مردى دانشمند است از وى چیزىنشاید سِتیدن.
روز آدینه نماز دیگر از جُدِّه برفتیم. یکشنبه سلخِ جُمادىالاخرة به درِشهرِ مکّه رسیدیم. و از نواحى حجاز و یَمَن خلق بسیار، عُمره را، در مکّهحاضر باشند اول رجب، و آن موسمى عظیم باشد. و عید رمضان همچنین. وبه وقتِ حج نیز بیایند. و چون راه ایشان نزدیک و سهل است، هر سال سه باربیایند.
صفت شهر مکّه، شَرَفهَّا اللّهُ تعالى - شهر مکّه اندر میان کوهها نهاده استنه بلند. و از هر جانب که به شهر روند تا به مکّه رسند نتوان دید. و بلندترینکوهى که به مکّه نزدیک است کوهِ اَبوقُبَیْس است، و آن چون گنبدى گرد استچنانکه اگر از پاى آن تیرى بیندازند بر سر رسد، و در مشرقىِ شهر افتادهاست، چنانکه چون در مسجد حرام باشند، به دى ماه، آفتاب از سر آن برآید.و بر سرِ آن میلى است از سنگ برآورده، گویند ابراهیم، علیهالسلام، برآوردهاست. و این عرصه که در میان کوه است شهر است، دو تیر پرتاب در دو بیشنیست. و مسجد حرام به میانه این فراخناى اندر است. و گردبرگرد مسجدحرام شهر است و کوچهها و بازارها و هر کجا رخنهاى به میان کوه در استدیوار باره ساختهاند و دروازه برنهاده. و اندر شهر هیچ درخت نیست، مگربر در مسجد حرام، که سوى مغرب است، که آن را باب ابراهیم خوانند بر سرچاهى درختى چند بلند است و بزرگ شده و از مسجد حرام بر جانبِ مشرقبازارى بزرگ کشیده است، از جنوب سوى شمال و بر سر بازار از جانب کوهابوقُبَیس است و دامن کوهِ ابوقُبیس صفاست، و آن چنان است که دامن کوه راهمچون درجات بزرگ کردهاند، و سنگها به ترتیب رانده که بر آن آستانههاروند خلق، و دعا کنند، و آنچه مىگویند، «صفا و مروه کنند»، آن است. و بهآخر بازار از جانب شمال کوه مروه است و آن اندک بالاى است، و بر اوخانههاى بسیار ساختهاند، و در میانْ شهر است. و در این بازار بدوَند، از اینسر تا بدان سر و چون کسى عمره خواهد کرد، اگر از جاى دور آید، به نیمفرسنگىِ مکّه هر جا میلها12 کردهاند و مسجدها ساخته، که عمره را از آنجااحرام گیرند. و احرام گرفتن آن باشد که، جامه دوخته از تن بیرون کنند واِزارى13 بر میان بندند، و اِزارى دیگر یا چادرى بر خویشتن درپیچند و بهآوازى بلند مىگویند که: «لَبَّیک اللّهُمَّ لَبَّیک» و سوىِ مکّه مىآیند. و اگرکسى به مکّه باشد و خواهد که عمره کند تا بدان میلها برود و از آنجا احرامگیرد و لَبَّیک مىزند و به مکّه درآید به نیّتِ عُمره.
و چون به شهر آید به مسجد حرام درآید، و نزدیک خانه رود و بر دستراست بگردد، چنانکه خانه بر دست چپ او باشد، و بدان رکن شود کهحَجَرالاسود در اوست، و حَجَر را بوسه دهد، و از حَجَر بگذرد، و بر همان ولابگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد، یک طَوف14 باشد. و بر این ولا هفتطوف بکند. سه بار به تعجیل بدود و چهار بار آهسته برود. و چون طوافتمام شد به مقام ابراهیم، علیهالسلام، رود - که برابر خانه است - و از پسمقام بایستد، چنانکه مقام ما بین او و خانه باشد، و آنجا دو رکعت نماز بکند،آن را نماز طواف گویند. پس از آن در خانه زمزم شود، و از آن آب بخورد یابه روى بمالد و از مسجد حرام به بابُالصّفا بیرون شود - و آن درى است ازدرهاى مسجد، که چون از آنجا بیرون شوند کوه صفاست - چون بخواندهباشد، فرود آید، و در این بازار سوىِ مروه برود، و آنچنان باشد که از جنوبسوى شمال رود. و در این بازار که مىرود بر درهاى مسجد حرام مىگردد.و اندر این بازار آنجا که رسول، صلّىاللّه و علیه و آله، سعى کرده است وشتافته، و دیگران را شتاب فرموده، گامى پنجاه باشد. و بر دو طرف اینموضع چهار مناره است، از دو جانب، که مردم که از کوه صفا به میان آن دومناره رسند، از آنجا بشتابند تا میان دو مناره دیگر، که از طرفِ بازار باشد وبعد از آن آهسته روند تا به کوه مروه. و چون به آستانهها رسند، بر آنجاروند، و آن دعا که معلوم است بخوانند، و بازگردند. و دیگر بار در همینبازار درآیند چنانکه چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه بهصفا، چنانکه هفت بار از آن بازار گذشته باشند. چون از کوه مروه فرود آیندهمانجا بازارى است، بیست دکّان روى با روى باشند همه حجّام15 نشسته،موى سر تراشند چون عمره تمام شد و از حرم بیرون آیند. در این بازاربزرگ، که سوى مشرق است و آن را شوقالعطّارین گویند. بناهاى نیکو استو همه داروفروشان باشند. و در مکّه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز، کهفسان16 سازند. و چنان تقدیر کردم که در مکّه دو هزار مرد شهرى بیشنباشد، باقى قریب پانصد مرد غُربا و مُجاوران باشند. و در آن وقت خود قحطبود و شانزده من گندم به یک دینار مغربى بود و مبلغى از آنجا رفته بودند.
و اندر شهر مکّه اهل هر شهرى را از بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراقو غیره سراها بود، اما اکثر آن خراب بود و ویران. و خلفاى بغداد عمارتهاىبسیار و بناهاى نیکو کردهاند آنجا، و در آن وقت که ما رسیدیم، بعضى از آنخراب شده بود و بعضى مِلک ساخته بودند.
آب چاههاى مکّه، همه شور و تلخ باشد، چنانکه نتوان خورد، اما حوضهاو مَصانِع17 بزرگ بسیار کردهاند که هر یک از آن به مقدار ده هزار دیناربرآمده باشد. و آن وقت به آبِ باران که از درّهها فرود مىآید پر مىکردهاند.و در آن تاریخ که، ما آنجا بودیم تهى بودند. و یکى که امیر عَدَن بود، و او راپسرِ شاد دل مىگفتند، آبى در زیر زمین به مکّه آورده بود، و اموال بسیار درآن صرف کرده، و در عرفات بر آن کشت و زرع کرده بودند، و آن آب را برآنجا بسته بودند و پالیزها ساخته، الاّ اندکى به مکّه مىآمد، و به شهرنمىرسید. و حوضى ساختهاند که آن آب در آنجا جمع مىشود، و سقّایان آنرا برگیرند و به شهر آورند و بفروشند. و به راه بُرقه به نیم فرسنگى چاهىاست که آن را بئرالزّاهد گویند و آنجا مسجدى نیکو است و آب آن چاه خوشاست و سقّایان از آنجا نیز بیاورند به شهر و بفروشند.
هواى مکّه عظیم گرم باشد. و آخر بهمن ماه قدیم خیار و بادرنگ وبادنجان تازه دیدم آنجا. و این نوبت چهارم که به مکّه رسیدم، غرّه رجب سنهاثْنى و اربعین و اربع مائة تا بیستم ذى حجّه، به مکّه مجاور بودم. پانزدهمفروردین قدیم انگور رسیده بود، و از رُستها به شهر آورده بودند، و در بازارمىفروختند، و اول اردیبهشت خربزه فراوان رسیده بود و خود همه میوهها بهزمستان آنجا یافت شود و هرگز خالى نباشد.
صفت مسجدالحرام و بیت کعبه - گفتهایم که خانه کعبه در میان مسجدحرام و مسجد حرام در میان شهر مکّه و طول آن از مشرق به مغرب است وعرض آن از شمال به جنوب.
اما دیدار مسجد قائمه نیست و رُکنها درمالیده18 است تا به مدوّرى مایلاست، زیرا که چون در مسجد نماز کنند، از همه جوانب، روى به خانه بایدکرد. و آنجا که مسجد طولانىتر است، از باب ابراهیم علیهالسلام است تا بهباب بنىهاشم چهارصد و بیست و چهار ارش است. و عرضش از بابُالنَّدوه،که سوى شمال است، تا به بابُالصفا، که سوى جنوب است، و فراختر جایشسیصد و چهار ارش است. و به سبب مدوّرى جایى تنگتر نماید و جایىفراختر، و همه گرد بر گردِ مسجد، سه رواق است. به پوشش، به عمودهاىرخام برداشتهاند. و میان سراى را چهار سو کرده، و درازى پوشش که بهسوى ساحتِ مسجد است به چهل و پنج طاق است و پهنایش به بیست و سهطاق. و عمودهاى رخام تمامت صد و هشتاد و چهار راست. و گفتند اینعمودها همه خلفا فرمودند از جانب شام به راه دریا بردن. و گفتند چون اینعمودها به مکّه رسانیدند، آن ریسمانها که در کشتیها و گردونها بسته بودندو پاره شده بود، چون بفروختند از قیمت آن شصت دینار مغربى حاصل شد. واز جمله آن عمودها یکى در آنجاست که بابُالنَدوّه گویند. ستوى سرخِرُخامى است. گفتند این ستون را همسنگ دینار خریدهاند، و به قیاس آن،یک ستون سه هزار من بود.
مسجد حرام را هیجده در است همه به طاقها ساختهاند بر سر ستونهاىرخام، و بر هیچکدام درى ننشاندهاند که فراز توان کرد. بر جانب مشرق چهاردر است: از گوشه شمالى بابالنّبى، و آن به سه طاق است بسته، و هم بر ایندیوار گوشه جنوبى، درى دیگر است که آن را هم بابالنّبى گویند، و میان آندو در صدارش بیش است و این در به دو طاق است. و چون از این در بیرونشوى بازار عطّاران است که خانه رسول (ص) در آن کوى بوده است و بدیندر به نماز اندر مسجد شدى. و چون ازین در بگذرى هم بر این دیوار شرقىبابِ على، علیهالسّلام، است و این، آن در است که امیرالمؤمنین على،علیهالسّلام، در مسجد رفتى به نماز. و این در به سه طاق است. و چون ازاین در بگذرى بر گوشه مسجد منارهاى دیگر است بر سرِ سعى، که از آنمناره که به باب بنىهاشم است تا بدین جا بیاید شتافتن، و این مناره هم ازآن چهارگونه مذکور است. و بر دیوار جنوبى که آن طول مسجد است هفتدر است: نخستین بر رُکن - که نیم گرد کردهاند - بابُالدّقاقین است و آن بهدو طاق است، و چون اندکى به جانبِ غربى بر وى درى دیگر است، به دوطاق و آن را بابالفسّانین گویند و همچنان قدرى دیگر بروند بابالصّفاگویند، و این در را پنج طاق است، و از همه، این طاق میانین بزرگتر است. وجانب او دو طاق کوچک. و رسولاللّه از این در بیرون آمده است که به صفّاشود و دعا کند. و عَتَبه19 این طاق میانى سنگى سفید است عظیم، و سنگىسیاه بوده است که رسول (ص) پاى مبارک خود بر آنجا نهاده است و آنسنگ نقش قدم مبارک او گرفته، و آن نشان قدم را از آن سنگ سیاه بریدهاندو در آن سنگ سفید ترکیب کرده، چنانکه سر انگشتهاى پا اندرون مسجددارد. و حجّاج بعضى روى بر آن نشان قدم نهند و بعضى پاى، تبرک را. و منروى بر آن نشان نهادن واجبتر دانستم. و از بابُالصفا سوى مغرب مقدارىدیگر بروند، بابُالطّوى است، به دو طاق. و از آنجا مقدارى دیگر بروندى بهبابالتّمارین رسند، به دو طاق. و چون از آن بگذرند بابالمَعامِل، به دوطاق، و برابر این سراىِ بوجهل است. که اکنون مستراح است.
بر دیوار مغربى که آن عرض مسجد است سه در است: نخست آنگوشهاى که با جنوب دارد باب عُروة، به دو طاق است. و به میانه این ضلعباب ابراهیم علیهالسلام است به سه طاق. و بر دیوار شمالى - که آن طولمسجد است - چهار در است: بر گوشه مغربى بابالوسیط است، به یک طاق،چون از آن بگذرى سوى مشرق بابالعجلة است، به یک طاق. و چون از آنبگذرى به میانه ضلع شمالى بابالنّدوة است به دو طاق. و چون از آنبگذرى بابالمشاورة است به یک طاق. و چون به گوشه مسجد رسى شمالىمشرقى، درى است باب بنىشیبه گویند. و خانه کعبه به میان ساحت مسجداست، مربّع طولانى، که طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرقبه مغرب. طولش هفده ارش و بلند سى ارش است و عرض شانزده. و درِ خانهسوى مشرق است. و چون در خانه روند رکنِ عراقى بر دست راست باشد ورکن حجرالاسود بر دست چپ. و رکن مغربِ جنوبى را رکن یمانى گویند. ورکن شمالىِ مغربى را رکن شامى گویند.
و حجرالاسود در گوشه دیوار به سنگى بزرگ ترکیب کردهاند، و در آنجانشاندهاند، چنانکه مردى تمام قامت بایستد و با سینه او مقابل باشد.
و حجرالاسود به درازى بدستى20 و چهار انگشت باشد، و به عرضهشت انگشت باشد، و شکلش مدوّر است. و از حجرالاسود تا در خانه چهارارش است. و آنجا را که میان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گویند. و درخانه از زمین به چهار ارش برتر است چنانکه مردى تمام قامت بر زمینایستاده بر عَتَبه رسد. و نردبان ساختهاند از چوب چنانکه به وقت حاجت درپیشِ در نهند، تا مردم بر آن روند و در خانه روند. و آن چنان است که بهفراخى ده مرد بر پهلوى هم به آنجا برتوانند رفت و فرود آمد. و زمین خانهبلند است بدین مقدار که گفته شد.
صفت در کعبه - در کعبه درى است از چوب ساج،به دو مصراع21 و بالاىدر شش ارش و نیم است. و پهناى هر مصراعى یک گز و سه چهار یک،چنانکه هر دو مصراع سه گز و نیم باشد. و روى در و درافزار هم، نبشته استو برآن نقرهکارى دایرهها و کتابتها22 نقاشى مُنَّبت23 کردهاند، و کتابتهاى بهزر کرده، و سیم سوخته24 در رانده، و این آیت را تا آخر بر آنجا نوشته: «انّاوّل بیتٍ وُضِعَ للناسِ لَلَّذى بِبِکَّة»25 و دو حلقه نقرهگینِ بزرگ از غزنینفرستادهاند بر دو مصراع در زده، چنانکه دست هر کس که خواهد بدان نرسد ودو حلقه دیگر نقرهگین خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده، چنانکه دست هرکس که خواهد بدان رسد. و قفلى بزرگ از نقره بر این دو حلقه زیرینبگذرانیده که بستن در به آن باشد، و تا آن قفل برنگیرند در گشوده نشود.
صفت اندرون کعبه - عرض دیوار یعنى ثخانتش26 شش شِبْر27 است. وزمین خانه را فرش از رُخام است، همه سفید. و در خانه سه خلوت کوچکاست بر مثال دکّانها: یکى در مقابل در و دو بر جانبِ جنوب و شمال ستونهاکه در خانه است و در زیر سقف زدهاند همه چوبین است، چهار سو تراشیده،از چوب ساج الاّ یک ستون که مدوّر است و از جانب شمال تخته سنگىرُخام سرخ است طولانى که فرش زمین است و مىگویند که رسول صلىاللّهعلیه و اله بر آنجا نماز کرده است و هر که آن را شناسد جهل کند که نماز برآنجا کند. و دیوار خانه همه به تختههاى رخام پوشیده است از الوان. و برجانب غربى شش محراب است از نقره ساخته، و به میخ بر دیوار دوخته، هریکى به بالاى مردى به تکلّف بسیار، از زرکارى و سواد سیمسوخته و چناناست که این محرابها از زمین بلندتر است و مقدار چهار ارش دیوار خانه اززمین برتر، ساده است و بالاتر از آن همه دیوار از رخام است و تا سقف بهتفاوت و نقاشى کرده، و اغلب به زر پوشیده هر چهار دیوار. و در آن سهخلوت، که صفت کرده شد، که یکى در رکن عراقى است و یکى در رکن شامىو یکى در رکن یمانى، در هر بیغوله28 دو تخته چوبین به مسمار29 نقره بردیوارها دوختهاند، و آن تختهها از کشتى نوح، علیهالسلام، است. هر تختهپنج گز طول و یک گز عرض دارد. و در آن خلوت که قفاى30 حجرالاسوداست دیباى سرخ درکشیدهاند و چون از در خانه در روند، بر دست راست،زاویه خانه، خانه چهارسو کردهاند مقدار سه گز در سه گز و در آنجادرجهاى31است که آن راه بام خانه است. و درى نقرهگین به یک طبقه، برآنجا نهاده، و آن را بابُالرّحمة خوانند. و قفلى نقرهگین بر او نهاده باشد. وچون بر بام شدى درى دیگر است افکنده همچون در بامى. هر دو روى آن درنقره گرفته و بام خانه به چوب پوشیده است و همه پوشش را به دیبا در گرفته،چنانکه چوب هیچ پیدا نیست. و بر دیوار پیش خانه از بالاى چوبها کتابهاىاست زرین بر دیوار آن دوخته، و نام سلطان مصر بر آنجا نوشته - که مکّهگرفته، و از دست خلفاى بنى عباس بیرون برده - و آن المعزّالدیناللّه بودهاست.
و چهار تخته نقرهگین بزرگ دیگر هست برابر یکدیگر هم بر دیوار خانهدوخته به مسمارهاى نقره و بر هر یک نام سلطانى از سلاطین مصر نوشته کههر یک از ایشان به روزگار خود، آن تختهها فرستادهاند.
و اندر میان ستونها سه قندیل نقره آویخته است، و پشت خانه به رُخامیمانى پوشیده است که همچون بلور است. و خانه را چهار روزن است، بهچهار گوشه، و بر هر روزنى از آن، تختهاى آبگینه نهاده که خانه بدان روشناست و باران فرو نیاید و ناودان خانه از جانبِ شمال است بر میانه جاى. وطول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است.
و جامهاى که خانه بدان پوشیده بود سپید بود، و به دو موضع طراز32داشت. طِرازى را یک گز33 عرض و میان هر دو طراز ده گز به تقریب و زیر وبالا به همین قیاس، چنانکه به واسطه دو طراز عُلُوّ34 خانه به سه قسمت بود،و هر یک به قیاس ده گز. و بر چهار جانب جامه35 محرابهاى رنگین بافتهاندو نقش کرده، به زر رشته و پرداخته، و بر هر دیوارى سه محراب: یکى بزرگدر میان و دو کوچک در دو طرف، چنانکه بر چهار دیوار دوازده محراباست بر آن خانه. بر جانب شمال، بیرون خانه دیوارى ساختهاند مقدار یک گزو نیم و هر دو سر دیوار تا نزدیک ارکان خانه برده، چنانکه این دیوارمقوَّس36 است چون نصف دایرهاى و میانجاى این دیوار از دیوار خانه مقدارپانزده گز دور است. و دیوار و زمین این موضع را مُرخّم37 کردهاند به رخامملوّن و منقّش، و این موضع را حجر گویند.
و آب ناودان بام خانه در این حجر ریزد. و در زیر ناودان تخته سنگىسبز نهاده است، بر شکل محرابى، که آب ناودان بر آن افتد. و آن سنگچندان است که مردى بر آن نماز تواند کردن.
و مقام ابراهیم علیهالسلام از خانه سوى مشرق است و آن سنگى است کهنشان دو قدم ابراهیم، علیهالسلام، بر آنجاست. و آن را در سنگى دیگر نهادهاست، و غلافِ38 چهار سو کرده، که به بالاى مردى باشد از چوب، به عملِ39هر چه نیکوتر و طبلهاى نقره بر او زده و آن غلاف را دو جانب به زنجیرها درسنگهاى عظیم بسته و دو قفل بر آن زده تا کسى دست بدان نکند. و میان مقامو خانه سى ارش است.
بئر40 زمزم از خانه کعبه هم سوى مشرق است، و بر گوشه حجرالاسوداست. و میانه بئر زمزم و خانه چهل و شش ارش است. و فراخى چاه سه گز ونیم در سه گز و نیم است. و آبش شورى دارد لیکن بتوان خورد. و سر چاه راحظیره کردهاند از تختههاى رخام سفید، بالاى آن دو اَرَش. و چهار سوىخانه زمزم آخُر41ها کردهاند که آب در آن ریزند و مردم وضو سازند. و زمینخانه زمزم را مُشَبَّک42 چوبین کردهاند تا آب که مىریزند فرود مىرود. ودرِ این خانه سوى مشرق است.
و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانهاى دیگر است مربّع، و گنبدىبر آن نهاده، و آن سِقایةالحاجّ43 گویند، اندر آنجا خمها نهاده باشد که حاجیاناز آنجا آب خورند. و از این سقایةالحاجّ سوى مشرق خانهاى دیگر استطولانى و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خِزانَةُالزّیت44 گویند، اندر اوشمع و روغن و قَنادیل باشد و گرد بر گرد خانه کعبه، ستونها فرو بردهاند، و برسر هر دو ستون چوب افکنده و بر آن تکلّفات کرده، از نقارت45 و نقش. و برآن حلقهها و قلابها آویخته، تا به شب شمعها و چراغها بر آنجا نهند و قندیلآویزند و آن را مَشاعِل46 گویند. و میان دیوار خانه کعبه و این مشاعل - کهذکر کرده شد - صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است. و جمله خانهها که درساحتِ مسجدالحرام است، بجز کعبه معظّمه، شَرِّفها اللّه تعالى، سه خانه است:یکى خانه زمزم، و دیگر سقایةالحاجّ و دیگر خزانةالزّیت. و اندر پوشش کهبر گردِ مسجد است پهلوى دیوار صندوقهاست از آن هر شهرى، از بلاد مغربو مصر و شام و روم و عراقین و خراسان و ماوراءالنّهر و غیره.
و به چهار فرسنگى از مکّه ناحیتى است از جانب شمال، آن را بُرقهگویند. امیر مکّه آنجا نشیند، با لشکرى که او را باشد. و آنجا آب روان ودرختان است، و آن ناحیتى است در مقدار دو فرسنگ طول و همین مقدارعرض.
و من در این سال از اول رجب به مکّه مجاور بودم. و رسم ایشان استکه مدام در ماه رجب هر روز در کعبه بگشایند، بدان وقت که آفتاب برآید.
صفت گشودن در کعبه، شرفّهااللّه تعالى - کلید خانه کعبه گروهى از عربدارند که ایشان را نبى شَیْبَه گویند، و خدمت خانه ایشان کنند و از سلطانمصر ایشان را مشاهره و خلعت بود. و ایشان را رئیسى است که کلید به دستاو باشد و چون او بیاید پنج شش کس دیگر با او باشند. چون بدانجا رسند، ازحاجیان، مردى ده برند و آن نردبان - که صفت کردیم - برگیرند و بیاورند وپیش در نهند و آن پیر بر آنجا رود، و بر آستانه بایستد. و دو تن دیگر بر آنجاروند و جامه و دیباى در را باز کنند، یک سر از آن یکى از دو مرد بگیرد، وسرى مردى دیگر، همچون لُبادهاى که آن پیر را بپوشند که در مىگشاید. و اوقفل بگشاید و از آن حلقهها بیرون کند. و خلقى از حاجیان پیشِ در خانهایستاده باشند و چون در باز کنند ایشان دست به دعا برآرند و دعا کنند. و هرکه در مکّه باشد چون آواز حاجیان بشنود داند که درِ حرم گشودند، همه خلقبه یکبار به آوازى بلند دعا کنند چنانکه غلغلهاى عظیم در مکّه افتد. پس آنپیر در اندرون شود - و آن دو شخص همچنان آن جامه مىدارند - او دورکعت نماز کند، و بیاید، و هر دو مصراعِ در باز کند، و بر آستانه بایستد، وخطبه برخواند، به آوازى بلند، و بر رسولاللّه(ص) صلوات فرستد، و بر اهلبیت او. آن وقت آن پیر و یاران او بر دو طرف در خانه بایستند و حاجّ دررفتن گیرند و به خانه در مىروند و هر یک دو رکعت نماز مىکنند و بیرونمىآیند تا آن وقت که نیمروز نزدیک آید. و در خانه که نماز کنند رو به درکنند، و به دیگر جوانب نیز رواست. وقتى که خانه پر مردم شده بود که دیگرجایى نبود که در روند، مردم را شمردم، هفتصد و بیست مرد بودند.
مردم یمن که به حج آیند، عامه آن، چون هندوان، هر یک لُنگى بربسته ومویها فرو گذاشته، و ریشها بافته، و هر یک کتاره47 قطیفى48، چنانکههندوان، در میان زده - و گویند اصل هندوان از یمن بوده است و کتاره قتالهبوده است معرّب کردهاند - و در میان شعبان و رمضان و شوال روزهاىدوشنبه و پنجشنبه و آدینه در کعبه بگشایند. و چون ماه ذىالقعده درآیددیگر در کعبه باز نکنند.
عُمره جِعرانه - به چهار فرسنگى مکّه، از جانب شمال، جایى است آن راجعرانه گویند. مصطفى (ص) آنجا بوده است که با لشکرى. شانزدهمذىالعقده از آنجا احرام گرفته است و به مکّه آمده و عمره کرده. و آنجا دوچاه است: یکى را بئرالرسول گویند، و یکى را بئر علىّبن ابىطالب، صلواتاللّه علیهما. و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد. و میان هر دو چاه ده گز باشدو آن سنّت بر جاى دارند و بدان موسم، آن عمره بکنند. و نزدیک آن چاه کوهپارهاى است که بدان موضع گَو49ها در سنگ افتاده است همچو کاسههاگویند. پیغمبر (ص) به دست خود در آن گَوها آرد سرشته است و خلق که آنجاروند در آن گَوها آرد سرشتهاند با آب آن چاهها. و همانجا درختان بسیاراست، هیزم بکنند و نان بپزند و تبرّک را به ولایتها برند. و هم آنجا کوهپارهاى بلند است که گویند بلال حبشى بر آنجا بانگ نماز گفته است. مردم برآنجا روند و بانگ نماز گویند. و در آن وقت که من آنجا رفتم غلبهاى بود، کهزیادت از هزار شتر عمارى در آنجا بود، تا به دیگر چه رسد.
و از مصر تا مکّه بدین راه که این نوبت آمدم سیصد فرسنگ بود. و ازمکّه تا یمن دوازده فرسنگ. و دشت عرفات در میان کوههاى خُرد است چونپشتهها. و مقدارِ دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشتمسجدى بوده است که ابراهیم، علیهالسلام، کرده است. و این ساعت منبرىخراب از خشت مانده است و چون وقت نماز پیشین شود. خطیب بر آنجا رودو خطبه جارى کند. پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت، بهرسم مسافران، بکنند و هم در وقت قامتى نماز بگویند و دو رکعتِ دیگر نمازبه جماعت بکنند پس خطیب بر شتر نشیند و به سوى مشرق بروند به یکفرسنگى آنجا کوهى خُرد سنگى است، که آن را جبلالرّحمة گویند، بر آنجابایستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود.
و پسر شاد دل که امیر عدن بود آب آورده بود از جاى دور، و مال بسیاربر آن خرج کرده، و آب را از آن کوه آورده، و به دشت عرفات برده، و آنجاحوضها ساخته، که در ایام حج پر آب کنند تا حاجّ را آب باشد. و هم این پسرشاد دل بر سر جبلالرّحمة چهار طاقى ساخته عظیم، که روز و شب عرفات،بر گنبد آن خانه چراغها و شمعهاى بسیار بنهند که از دو فرسنگ بتوان دید.چنین گفتند که امیر مکّه از او هزار دینار بستد که اجازت داد تا آن خانهبساخت.
نهم ذىالحجّه سنه اثنى و اربعین و اربع مائة حجّ چهارم به یارى خداى،تعالى، بگزاردم و چون آفتاب غروب کرد، حاجّ و خطیب از عرفاتبازگشتند، و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعرالحرام. و آنجا را مُزدَلفة گویند.بنایى ساختهاند خوب همچون مقصوره که مردم آنجا نماز کنند و سنگ رجمرا که به منى اندازند از آنجا برگیرند. و رسم چنان است که آن شب، یعنى شبعید، آنجا باشند، و بامداد نماز کنند، و چون آفتاب طلوع کند، به مِنى روند. وحاجّ آنجا قربان کنند. و مسجدى بزرگ است آنجا که آن مسجد را خیفگویند. و آن روز خطبه و نماز عید کردن به منى رسم نیست و مصطفى (ص)نفرموده است. روز دهم به منى باشند و سنگ بیاندازند - و شرح آن درمناسک حج گفتهاند - دوازدهم ماه هر کس که عزم بازگشتن داشته باشد هماز آنجا بازگردد و هر که به مکّه خواهد بود با مکّه رود.
پس از آن اعرابى شتر کرایه گرفتم تا لحسا، و گفتند از مکّه تا آنجا بهسیزده روز روند. وداع خانه خداى، تعالى، کردم. روز آدینه نوزدهمذىالحجّه سنه اثنتین و اربعین و اربع مائة، که اول خرداد ماه قدیم بود، هفتفرسنگ از مکّه برفتیم مرغزارى بود».(6)
**********************************************************
* پىنویسها:
1- راهنما، بلدراه. 2- چابک، زرنگ. 3- در معرض خطر، مخاطره. 4- دیواربست، چهار دیوارى، محوطهاى با دیوار کوتاه. 5- پنج پهلو، سطح پنج گوشه. 6- مرمر. 7- بازداشت، ممانعت. 8- بدرقه، نگهبانى و راهنمایى. 9- شتر تندرو. 10- نماز عصر. 11- استوار، محکم. 12- ستون که براى تعیین مسافت در هر هزارگام نصب شود. 13- لُنگ، جامهاى که نیمه تن بدان پوشانند. 14- چرخش و گرد چیزى گشتن. 15- حجامت کننده، در اینجا به معنى سر تراش. 16- سنگى که بدان کارد و شمشیر تیز کنند. 17- آبگیر 18- گرد، مدور، منحنى 19- آستانه در 20- یک وجب 21- لنگه، لخت 22- کتیبهها 23- کندهکارى در چوب 24- نقره خالص و پاک و نرم 25- سوره عمران - آیه 90 26- ستبرى، کلفتى 27- وجب 28- کنج و گوشهاى در خانه 29- میخ آهنین 30- آن سوىِ، پس پشت 31- پله، پلکان 32- حاشیه و کناره 33- واحد طول 34- بلندى 35- روپوش 36- کمانى، خمیده 37- از مرمر ساخته شده، ساخته شده از رخام. 38- پوشش 39- کار، صنعت 40- چاه 41- حوضچه سنگى یا چوبى براى آب 42- سوراخ سوراخ 43- خانهاى مربع شکل، در آن خانه خمها مىنهادهاند تا حاجیان آبنوشند 44- خانهاى مستطیل شکل که در آن شمع و قندیل نگهدارى مىکردند 45- کندهکارى در چوب 46- چراغدان 47- قتاله، قدّاره، نوعى شمشیر پهن 48- منسوب به قطیف 49- حفره، گودال، چاله
منبع:لبیک |