هیئت چشم انتظاران (حرم آقا زید ابن علی)
  
 وبلاگی فرهنگی مذهبی بدون هیچ گرایش خاصی و علاقه مند به تمام موضوعات اجتماعی
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
 
شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387
سفر نامه حج ـ ناصرخسرو قبادیانى

ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو قبادیانى مروزى، در ذى‏القعده سال394 هجرى قمرى در قبادیان مرو متولد شد و در سال 481 هجرى قمرى دریمگان بدخشان بدرود حیات گفت.
ناصرخسرو پس از دوران کودکى تا چل و دو سالگى دبیرى است فاضل‏و برخوردار از منصب دیوانى و شغل دربارى. پایان نخستین دوره زندگى‏این فاضل ادیب، سفرى است از شهر مرو با شغل دیوانى، در ربیع‏الاول سال437 هجرى قمرى که به پنج ده مروالرود و سپس به جوز جانان مى‏رود ویک ماه آنجا مى‏ماند، در شغل دیوانى و به کار آب. و هم در آنجاست که‏شبى خوابى مى‏بیند که او را براى وصول به حقیقت ترغیب به سفر قبله‏مى‏کنند و بامداد که از خواب شبانگاهى برمى‏آید عزم مى‏کند که از خواب‏چهل ساله نیز برآید. عزم سفر مکه مى‏کند. سفرى که هفت سال به طول‏مى‏انجامد.
پس از بازگشت از این سفر به ارشاد مى‏پردازد، تبعید مى‏شود و آواره وبالاخره در سال 481 هجرى درمى‏گذرد.
سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شده به تبریز و اخلاط و میافارقین و صیدا و صور و بالاخره به بیت‏المقدس مى‏انجامد و از آنجاست که ناصرخسرو به‏مکه مى‏رود و سپس به مدینه و باز به قدس بازمى‏گردد و پس از گذر ازمصر دوباره به مکه بازمى‏گردد و شش ماه آنجا ماندگار مى‏شود.
و از راه دریا به ایران بازمى‏گردد و در روز سه‏شنبه بیست و ششم‏جمادى الاخر سال 444 پس از شش سال و هفت ماه و بیست و دو روز باردیگر به بلخ مى‏رسد.
حاصل این سفر یادداشتهایى است نفیس و ارزنده که روزانه از دیده‏ها وشنیده‏ها برداشته است. سفرنامه ناصرخسرو کتابى است از اطلاعات‏ذى‏قیمت از شناخت قسمتى از دنیاى آباد اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرى‏با حالات و معتقدات و اعمال و رسوم و سنن مردم آن. در این گزارش تنها به‏بخشهاى مربوط به مکه و مدینه توجه شده است.

سفرنامه ناصرخسرو

«چنین گوید ابومعین حمیدالدین ناصر بن خسرو القبادیانى المروزى،تجاوزاللَّه عنه که من مردى دبیرپیشه بودم و از جمله متصرفان در اموال واعمال سلطانى و به کارهاى دیوانى مشغول بودم و مدتى در آن شغل‏مباشرت نموده، درمیان اقران شهرتى یافته بودم.

در بیع‏الاخر سنه سبع و ثلاثین و اربع مائه، که امیر خراسان ابوسلیمان‏جغرى بیک داود بن میکال بن سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل دیوانى، وبه پنج دیه مروالرود فرود آمدم، که در آن روز قرآن رأس و مشترى بود -گویند که هر حاجت که در آن روز خواهند بارى تعالى و تقدس، روا کند - به‏گوشه‏اى رفتم و دو رکعت نماز بکردم و حاجت خواستم تا خداى، تبارک وتعالى، مرا توانگرى حقیقى دهد. چون به نزدیک یاران و اصحاب آمدم یکى‏از ایشان شعرى پارسى مى‏خواند. مرا شعرى در خاطر آمد که از وى‏درخواهم تا روایت کند، بر کاغذى نوشتم تا به وى دهم که: این شعر برخوان.هنوز بدو نداده بودم که او همان شعر بعینه آغاز کرد. آن حال به فال نیک‏گرفتم و با خود گفتم: خداى تبارک و تعالى، حاجت مرا روا کرد.
پس از آنجا به جوزجانان شدم و قریب یک ماه ببودم، و شراب پوسته‏خوردمى پیغمبر(ص) مى‏فرماید که: «قولوا الحق ولو على انفسکم».

شبى در خواب دیدم که یکى مرا گفتى: «چند خواهى خوردن از این‏شراب که خرد از مرد زایل کند، اگر بهوش باشى بهتر» من جواب گفتم که:«حکما جز این چیزى نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند». جواب داد: «دربیخودى و بیهوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفت کسى را که مردم را به‏بیهوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید».گفتم که: «من این از کجا آرم». گفت: «جوینده یابنده باد» و پس سوى قبله‏اشارت کرد و دیگر سخن نگفت.

چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود، بر من کار کرد. با خودگفتم که: «از خواب دوشین بیدار شدم، اکنون باید که از خواب چهل ساله نیزبیدار شوم». اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرج نیابم.

روز پنج‏شنبه ششم جمادى الاخرة سنه سبع و ثلاثین و اربع مائة - نیمه‏دى ماه پارسیان، سال بر چهارصد و چهارده یزدجرى - سروتن بشستم و به‏مسجد جامع شدم و نماز کردم و یارى خواستم از بارى، تبارک و تعالى، به‏گزاردن آنچه بر من واجب است، و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست‏چنانکه حق، سبحانه و تعالى، فرموده است. پس از آنجا به شبورغان رفتم‏شب به دیه باریاب بودم و در آنجا به راه سمنگان و طالقان به مروالرودشدم. پس به مرو رفتم و از آن شغل که به عهده من بود معاف خواستم و گفتم‏که مرا عزم سفر قبله است. پس حسابى که بود جواب گفتم. و از دنیاوى آنچه‏بود ترک کردم، مگر اندک ضرورى و بیست و سوم شعبان به عزم نیشابوربیرون آمدم و از مرو به سرخس شدم، که سى فرسنگ باشد، و از آنجا به‏نیشابور چهل فرسنگ است».(1)

ناصرخسرو در طى این سفر چندین بار به مکه مى‏رود. بار اول ازبیت‏المقدس به مکه مى‏رود. خود او مى‏گوید:

«پس من از آنجا به بیت‏المقدس آمدم، و از بیت‏المقدس پیاده با جمعى که‏عزم سفر حجاز داشتند برفتم. دلیل1 مردى جلد2 و پیاده‏روى نیکو بود، او راابوبکر همدانى مى‏گفتند. نیمه ذى‏القعده سنه ثمان و ثلاثین و اربع مائة ازبیت‏المقدس برفتم. سه روز را به جایى رسیدیم که آن را عرعر مى‏گفتند و ازآنجا به منزل دیگر رسیدیم و از آنجا به ده روز به مکه رسیدیم و آن سال‏قافله از هیچ طرف نیامد که طعام نمى‏یافت. پس به سکة العطارین فرودآمدیم برابر باب النبى(ص). روز دوشنبه به عرفات بودیم مردم پرخطر3بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مکه بایستادم و به راه‏شام بازگشتم سوى بیت‏المقدس.

پنجم محرم سنة تسع و ثلاثین و اربع مائة هلالیه به قدس رسیدیم. شرح‏مکه و حج اینجا ذکر نکردم، تا به حج آخرین بشرح بگویم».(2)

ناصرخسرو به بیت‏المقدس بازمى‏گردد و از آنجا به قاهره مى‏رود:

«عزه شهر ذى‏القعده از مصر بیرون شدم و هشتم اه به فلزم رسیدیم. و ازآنجا کشتى براندند. به پانزده روز به شهرى رسیدیم که آن را جار مى‏گفتند،و بیست و دویم ماه بود، و از آنجا به چهار روز به مدینه رسول‏اللَّه(ص)رسیدیم، مدینه رسول‏اللَّه، شهرى است بر کناره صحرایى نهاده و زمین‏نمناک و شوره دارد. آب روان است، اما اندک، و خرمایستان است. و آنجإ ے ؛ک‏ک‏طقبله سوى جنوب افتاده است. و مسجد رسول‏اللَّه(ص) هم چندان است که‏مسجدالحرام. و حظیره4 رسول (ص) در پهلوى منبر مسجد است چون رو به‏قبله نمایند جانب چپ، چنانکه چون خطیب از منبر ذکر پیغمبر(ص) کند وصلوات دهد، روى به جانب راست کند و اشاره به مقبره کند. و آن خانه‏اى‏مخمس5 است و دیوارها از میان ستونهاى مسجد برآورده است و پنج ستون‏درگرفته است و بر سر این خانه همچون حظیره کرده، به دار آفزین تا کسى‏بدانجا نرود و دام در گشادگى آن کشیده، تا مرغ بدانجا برود. و میان مقبره ومنبر هم حظیره‏اى است از سنگهاى رخام6 کرده، چون پیشگاهى، و آن راروضه گویند. و گویند آن بستانى از بستانهاى بهشت است، چه‏رسول‏اللَّه(ص) فرموده است «بین قبرى و منبرى روضة من ریاض الجنة» وشیعه گویند آنجا قبر فاطمه زهراست، علیهاالسلام. و مسجد را درى است واز شهر بیرون، سوى جنوب، صحرایى است و گورستانى است و قبر حمزة بن‏عبدالمطلب، رضى‏اللَّه عنه، آنجست و آن موضع را قبور الشهداء گویند.

پس ما دو روز به مدینه مقام کردیم، و چون وقت تنگ بود برفتیم. راه‏سوى مشرق بود به دو منزل از مدینه، کوه بود و تنگنایى چون دره که آن راجحفة مى‏گفتند و آن میقات مغرب و شام و مصر است - و میقات آن موضع‏باشد که حج را احرام گیرند - و گویند یک سال آنجا حاج فرود آمده بود،خلقى بسیار، ناگاه سیلى درآمد و ایشان را هلاک کرد، و آن را بدین سبب‏جحفة نام کردند.

و میان مکه و مدینه صد فرسنگ باشد اما سبک است و ما به هشت روزرفتیم.

یک‏شنبه ششم ذى‏الحجة به مکه رسیدیم، به باب الصفا فرود آمدیم. واین سال به مکه قحط بود چهار من نان به یک دینار نیشابورى بود، ومجاوران از مکه مى‏رفتند و از هیچ طرف حاج نیامده بود. روز چهارشنبه به‏یارى حق، سبحانه و تعالى، به عرفات حج بگزاردیم و دو روز به مکه بودیم‏و خلق بسیار از گرسنگى و بیچارگى از حجاز روى بیرون نهادند، به هرطرف. و در این نوبت شرح حج و وصف مکه نمى‏گویم تا دیگر نوبت که‏بدینجا رسم، که نوبت دیگر شش ماه مجاور بودم، و آنچه دیدم بشرح‏بگویم.«(3)

ناصرخسرو از اینجا باز به مصرف مى‏رود و در باب قحطى این سالهااشاره مى‏کند:

»و در رجب سنه اربعین و اربع مائة دیگر بار مثال سلطان بر خلق‏خواندند که: «به حجاز قحطى است و رفتن حجاج مصلحت نیست، برخویشتن ببخشایند و آنچه، خداى تعالى، فرموده است بکنند». اندرین سال‏نیز حاج نرفتند و وظیفه سلطان را - که هر سال به حجاز فرستادى - البته‏قصور و احتباس7 نبودى و آن جامه کعبه و از آن خدام و حایه و امراى مکه ومدینه وصلت امیر مکه، و مشاهره او - هر ماه سه هزار دینار - و اسب وخلعت بود، که به دو وقت فرستادى. در این سال شخصى بود که او را قاضى‏عبدالله مى‏گفتند و به شام قاضى بوده، این وظیفه به دست و صحبت او روانه‏کردند و من با وى برفتم به راه قلزم. و این نوبت کشتى به جار رسید بیست وپنجم ذى‏القعده، و حج نزدیک تنگ درآمد، اشترى به پنج دینار بود، به‏تعجیل برفتیم.

هشتم ذى‏الحجه به مکه رسیدیم و به یارى حق، سبحانه و تعالى، حج‏بگزاردیم. از مغرب قافله‏اى عظیم آمده بود. و آن سال به در مدینه شریفه‏عرب از ایشان خفارت8 خواست، به گاه بازگشتن از حج، و میان ایشان جنگ‏برخاست و از مغربیان زیادت از دو هزار آدمى کشته شد و بسى به مغرب‏شدند.

و به همین حج از مردم خراسان، قومى به راه شام و مصر رفته بودند و به‏کشتى به مدینه رسیدند. ششم ذى‏الحجه ایشان را صد و چهار فرسنگ مانده‏بود تا به عرفات رسند، گفته بودند: «هر که ما را در این سه روز که مانده‏است به مکه رساند، چنانکه حج دریابیم، هریک از ما چهل دینار بدهیم».اعراب بیامدند و چنان کردند که به دو روز و نیم ایشان را به عرفات‏رسانیدند و زر بستاندند. و ایشان را یک‏یک بر شتران جمازه9 بستند و ازمدینه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده که بر شتران بسته بودند، وچهار تن زنده بودند، اما نیم مرده. نماز دیگر10 که ما آنجا بودیم برسیدند،چنان شده بودند که بر پاى نمى‏توانستند ایستاند و سخن نیز نمى‏توانستندگفتن، حکایت کردند که: در راه بسى خواهش بدین اعراب کردیم که «زر که‏داده‏ایم شما را باشد، ما را بگذارید که بى‏طاقت شدیم»، از ما نشنیدند وهمچنان براندند. فى‏الجمله آن چهار تن حج کردند و به راه شام بازگشتند. ومن چون حج بکردم باز به جانب مصر برفتم که کتب داشتم آنجا و نیت بازآمدن نداشتم.

و امیر مدینه آن سال به مصر آمد، که او را بر سلطان رسمى بود، و هرسال به وى دادى، از آنکه خویشاوندى از فرزندان حسین بن على (ع)داشت. من با او در کشتى بودم تا به شهر قُلزُم، و از آنجا همچنان تا به مصرشدیم».(4)

ناصر خسرو پس از سفر به مصر و اسیوط بار دیگر به مکه بازمى‏گردد:

«اکنون شرح بازگشتن خویش به جانب خانه، به راه مکه، حَرَسَّها اللّه‏تعالى از مصر بازگویم: در قاهره نماز عید بکردم، و سه شنبه چهاردهم‏ذى‏الحجه، سنه اِحدى و اربعین اربع مائة از مصر در کشتى نشستیم و به راه‏صَعیدُ الاعلى روانه شدم».(5)

در این سفر ناصرخسرو از اخمیم، قوص، اسوان و عیذاب گذشته و به‏جُدِّه مى‏رسد و به توضیح مفصل مکه و کعبه مى‏پردازد.

«جُدِّه - شهرى بزرگ است و باره‏اى حَصین11 دارد، بر لبِ دریا، و در اوپنج هزار مرد باشد. برِ شمالِ دریا نهاده است و بازارهاى نیک دارد. و قبله‏مسجد آدینه سوىِ مشرق است و بیرون از شهر هیچ عمارت نیست اِلاّمسجدى که معروف است به مسجد رسول‏اللّه(ص) و دو دروازه است شهررا یکى سوىِ مشرق که رو با مکه دارد و دیگر سوىِ مغرب که رو با دریادارد. و اگر از جُدِّه بر لب دریا سوىِ جنوب بروند و به یمن رسند، به شهرصَعْدَه، و تا آنجا پنجاه فرسنگ است. و اگر سوىِ شمال روند به شهر جاررسند، که از حجاز است. و بدین شهر جُده نه درخت است و نه زَرع، هر چه به‏کار آید از رُستا آرند. و از آنجا تا مکّه دوازده فرسنگ است. و امیر جُدِّه بنده‏امیر مکّه بود و او را تاج‏المعالى بن ابى‏الفُتوح مى‏گفتند و مدینه را هم امیر،وى بود. و من به نزدیک امیر جُدِّه شدم و با من کرامت کرد، و آن قدر باجى‏که به من رسید از من معاف داشت و نخواست، چنانکه از دروازه مُسلم گذرکردم. و چیزى به مکّه نوشت که: این مردى دانشمند است از وى چیزى‏نشاید سِتیدن.

روز آدینه نماز دیگر از جُدِّه برفتیم. یک‏شنبه سلخِ جُمادى‏الاخرة به درِشهرِ مکّه رسیدیم. و از نواحى حجاز و یَمَن خلق بسیار، عُمره را، در مکّه‏حاضر باشند اول رجب، و آن موسمى عظیم باشد. و عید رمضان همچنین. وبه وقتِ حج نیز بیایند. و چون راه ایشان نزدیک و سهل است، هر سال سه باربیایند.

صفت شهر مکّه، شَرَفهَّا اللّهُ تعالى - شهر مکّه اندر میان کوهها نهاده است‏نه بلند. و از هر جانب که به شهر روند تا به مکّه رسند نتوان دید. و بلندترین‏کوهى که به مکّه نزدیک است کوهِ اَبوقُبَیْس است، و آن چون گنبدى گرد است‏چنانکه اگر از پاى آن تیرى بیندازند بر سر رسد، و در مشرقىِ شهر افتاده‏است، چنانکه چون در مسجد حرام باشند، به دى ماه، آفتاب از سر آن برآید.و بر سرِ آن میلى است از سنگ برآورده، گویند ابراهیم، علیه‏السلام، برآورده‏است. و این عرصه که در میان کوه است شهر است، دو تیر پرتاب در دو بیش‏نیست. و مسجد حرام به میانه این فراخناى اندر است. و گردبرگرد مسجدحرام شهر است و کوچه‏ها و بازارها و هر کجا رخنه‏اى به میان کوه در است‏دیوار باره ساخته‏اند و دروازه برنهاده. و اندر شهر هیچ درخت نیست، مگربر در مسجد حرام، که سوى مغرب است، که آن را باب ابراهیم خوانند بر سرچاهى درختى چند بلند است و بزرگ شده و از مسجد حرام بر جانبِ مشرق‏بازارى بزرگ کشیده است، از جنوب سوى شمال و بر سر بازار از جانب کوه‏ابوقُبَیس است و دامن کوهِ ابوقُبیس صفاست، و آن چنان است که دامن کوه راهمچون درجات بزرگ کرده‏اند، و سنگها به ترتیب رانده که بر آن آستانه‏هاروند خلق، و دعا کنند، و آنچه مى‏گویند، «صفا و مروه کنند»، آن است. و به‏آخر بازار از جانب شمال کوه مروه است و آن اندک بالاى است، و بر اوخانه‏هاى بسیار ساخته‏اند، و در میانْ شهر است. و در این بازار بدوَند، از این‏سر تا بدان سر و چون کسى عمره خواهد کرد، اگر از جاى دور آید، به نیم‏فرسنگىِ مکّه هر جا میلها12 کرده‏اند و مسجدها ساخته، که عمره را از آنجااحرام گیرند. و احرام گرفتن آن باشد که، جامه دوخته از تن بیرون کنند واِزارى13 بر میان بندند، و اِزارى دیگر یا چادرى بر خویشتن درپیچند و به‏آوازى بلند مى‏گویند که: «لَبَّیک اللّهُمَّ لَبَّیک» و سوىِ مکّه مى‏آیند. و اگرکسى به مکّه باشد و خواهد که عمره کند تا بدان میلها برود و از آنجا احرام‏گیرد و لَبَّیک مى‏زند و به مکّه درآید به نیّتِ عُمره.

و چون به شهر آید به مسجد حرام درآید، و نزدیک خانه رود و بر دست‏راست بگردد، چنانکه خانه بر دست چپ او باشد، و بدان رکن شود که‏حَجَرالاسود در اوست، و حَجَر را بوسه دهد، و از حَجَر بگذرد، و بر همان ولابگردد و باز به حجر رسد و بوسه دهد، یک طَوف14 باشد. و بر این ولا هفت‏طوف بکند. سه بار به تعجیل بدود و چهار بار آهسته برود. و چون طواف‏تمام شد به مقام ابراهیم، علیه‏السلام، رود - که برابر خانه است - و از پس‏مقام بایستد، چنانکه مقام ما بین او و خانه باشد، و آنجا دو رکعت نماز بکند،آن را نماز طواف گویند. پس از آن در خانه زمزم شود، و از آن آب بخورد یابه روى بمالد و از مسجد حرام به بابُ‏الصّفا بیرون شود - و آن درى است ازدرهاى مسجد، که چون از آنجا بیرون شوند کوه صفاست - چون بخوانده‏باشد، فرود آید، و در این بازار سوىِ مروه برود، و آنچنان باشد که از جنوب‏سوى شمال رود. و در این بازار که مى‏رود بر درهاى مسجد حرام مى‏گردد.و اندر این بازار آنجا که رسول، صلّى‏اللّه و علیه و آله، سعى کرده است وشتافته، و دیگران را شتاب فرموده، گامى پنجاه باشد. و بر دو طرف این‏موضع چهار مناره است، از دو جانب، که مردم که از کوه صفا به میان آن دومناره رسند، از آنجا بشتابند تا میان دو مناره دیگر، که از طرفِ بازار باشد وبعد از آن آهسته روند تا به کوه مروه. و چون به آستانه‏ها رسند، بر آنجاروند، و آن دعا که معلوم است بخوانند، و بازگردند. و دیگر بار در همین‏بازار درآیند چنانکه چهار بار از صفا به مروه شوند و سه بار از مروه به‏صفا، چنانکه هفت بار از آن بازار گذشته باشند. چون از کوه مروه فرود آیندهمانجا بازارى است، بیست دکّان روى با روى باشند همه حجّام15 نشسته،موى سر تراشند چون عمره تمام شد و از حرم بیرون آیند. در این بازاربزرگ، که سوى مشرق است و آن را شوق‏العطّارین گویند. بناهاى نیکو است‏و همه داروفروشان باشند. و در مکّه دو گرمابه است فرش آن سنگ سبز، که‏فسان16 سازند. و چنان تقدیر کردم که در مکّه دو هزار مرد شهرى بیش‏نباشد، باقى قریب پانصد مرد غُربا و مُجاوران باشند. و در آن وقت خود قحطبود و شانزده من گندم به یک دینار مغربى بود و مبلغى از آنجا رفته بودند.

و اندر شهر مکّه اهل هر شهرى را از بلاد خراسان و ماوراءالنهر و عراق‏و غیره سراها بود، اما اکثر آن خراب بود و ویران. و خلفاى بغداد عمارتهاى‏بسیار و بناهاى نیکو کرده‏اند آنجا، و در آن وقت که ما رسیدیم، بعضى از آن‏خراب شده بود و بعضى مِلک ساخته بودند.

آب چاههاى مکّه، همه شور و تلخ باشد، چنانکه نتوان خورد، اما حوضهاو مَصانِع17 بزرگ بسیار کرده‏اند که هر یک از آن به مقدار ده هزار دیناربرآمده باشد. و آن وقت به آبِ باران که از درّه‏ها فرود مى‏آید پر مى‏کرده‏اند.و در آن تاریخ که، ما آنجا بودیم تهى بودند. و یکى که امیر عَدَن بود، و او راپسرِ شاد دل مى‏گفتند، آبى در زیر زمین به مکّه آورده بود، و اموال بسیار درآن صرف کرده، و در عرفات بر آن کشت و زرع کرده بودند، و آن آب را برآنجا بسته بودند و پالیزها ساخته، الاّ اندکى به مکّه مى‏آمد، و به شهرنمى‏رسید. و حوضى ساخته‏اند که آن آب در آنجا جمع مى‏شود، و سقّایان آن‏را برگیرند و به شهر آورند و بفروشند. و به راه بُرقه به نیم فرسنگى چاهى‏است که آن را بئرالزّاهد گویند و آنجا مسجدى نیکو است و آب آن چاه خوش‏است و سقّایان از آنجا نیز بیاورند به شهر و بفروشند.

هواى مکّه عظیم گرم باشد. و آخر بهمن ماه قدیم خیار و بادرنگ وبادنجان تازه دیدم آنجا. و این نوبت چهارم که به مکّه رسیدم، غرّه رجب سنه‏اثْنى و اربعین و اربع مائة تا بیستم ذى حجّه، به مکّه مجاور بودم. پانزدهم‏فروردین قدیم انگور رسیده بود، و از رُستها به شهر آورده بودند، و در بازارمى‏فروختند، و اول اردیبهشت خربزه فراوان رسیده بود و خود همه میوه‏ها به‏زمستان آنجا یافت شود و هرگز خالى نباشد.

صفت مسجدالحرام و بیت کعبه - گفته‏ایم که خانه کعبه در میان مسجدحرام و مسجد حرام در میان شهر مکّه و طول آن از مشرق به مغرب است وعرض آن از شمال به جنوب.

اما دیدار مسجد قائمه نیست و رُکنها درمالیده18 است تا به مدوّرى مایل‏است، زیرا که چون در مسجد نماز کنند، از همه جوانب، روى به خانه بایدکرد. و آنجا که مسجد طولانى‏تر است، از باب ابراهیم علیه‏السلام است تا به‏باب بنى‏هاشم چهارصد و بیست و چهار ارش است. و عرضش از بابُ‏النَّدوه،که سوى شمال است، تا به بابُ‏الصفا، که سوى جنوب است، و فراختر جایش‏سیصد و چهار ارش است. و به سبب مدوّرى جایى تنگتر نماید و جایى‏فراختر، و همه گرد بر گردِ مسجد، سه رواق است. به پوشش، به عمودهاى‏رخام برداشته‏اند. و میان سراى را چهار سو کرده، و درازى پوشش که به‏سوى ساحتِ مسجد است به چهل و پنج طاق است و پهنایش به بیست و سه‏طاق. و عمودهاى رخام تمامت صد و هشتاد و چهار راست. و گفتند این‏عمودها همه خلفا فرمودند از جانب شام به راه دریا بردن. و گفتند چون این‏عمودها به مکّه رسانیدند، آن ریسمانها که در کشتیها و گردونها بسته بودندو پاره شده بود، چون بفروختند از قیمت آن شصت دینار مغربى حاصل شد. واز جمله آن عمودها یکى در آنجاست که بابُ‏النَدوّه گویند. ستوى سرخِ‏رُخامى است. گفتند این ستون را همسنگ دینار خریده‏اند، و به قیاس آن،یک ستون سه هزار من بود.

مسجد حرام را هیجده در است همه به طاقها ساخته‏اند بر سر ستونهاى‏رخام، و بر هیچکدام درى ننشانده‏اند که فراز توان کرد. بر جانب مشرق چهاردر است: از گوشه شمالى باب‏النّبى، و آن به سه طاق است بسته، و هم بر این‏دیوار گوشه جنوبى، درى دیگر است که آن را هم باب‏النّبى گویند، و میان آن‏دو در صدارش بیش است و این در به دو طاق است. و چون از این در بیرون‏شوى بازار عطّاران است که خانه رسول (ص) در آن کوى بوده است و بدین‏در به نماز اندر مسجد شدى. و چون ازین در بگذرى هم بر این دیوار شرقى‏بابِ على، علیه‏السّلام، است و این، آن در است که امیرالمؤمنین على،علیه‏السّلام، در مسجد رفتى به نماز. و این در به سه طاق است. و چون ازاین در بگذرى بر گوشه مسجد مناره‏اى دیگر است بر سرِ سعى، که از آن‏مناره که به باب بنى‏هاشم است تا بدین جا بیاید شتافتن، و این مناره هم ازآن چهارگونه مذکور است. و بر دیوار جنوبى که آن طول مسجد است هفت‏در است: نخستین بر رُکن - که نیم گرد کرده‏اند - بابُ‏الدّقاقین است و آن به‏دو طاق است، و چون اندکى به جانبِ غربى بر وى درى دیگر است، به دوطاق و آن را باب‏الفسّانین گویند و همچنان قدرى دیگر بروند باب‏الصّفاگویند، و این در را پنج طاق است، و از همه، این طاق میانین بزرگتر است. وجانب او دو طاق کوچک. و رسول‏اللّه از این در بیرون آمده است که به صفّاشود و دعا کند. و عَتَبه19 این طاق میانى سنگى سفید است عظیم، و سنگى‏سیاه بوده است که رسول (ص) پاى مبارک خود بر آنجا نهاده است و آن‏سنگ نقش قدم مبارک او گرفته، و آن نشان قدم را از آن سنگ سیاه بریده‏اندو در آن سنگ سفید ترکیب کرده، چنانکه سر انگشتهاى پا اندرون مسجددارد. و حجّاج بعضى روى بر آن نشان قدم نهند و بعضى پاى، تبرک را. و من‏روى بر آن نشان نهادن واجبتر دانستم. و از بابُ‏الصفا سوى مغرب مقدارى‏دیگر بروند، بابُ‏الطّوى است، به دو طاق. و از آنجا مقدارى دیگر بروندى به‏باب‏التّمارین رسند، به دو طاق. و چون از آن بگذرند باب‏المَعامِل، به دوطاق، و برابر این سراىِ بوجهل است. که اکنون مستراح است.

بر دیوار مغربى که آن عرض مسجد است سه در است: نخست آن‏گوشه‏اى که با جنوب دارد باب عُروة، به دو طاق است. و به میانه این ضلع‏باب ابراهیم علیه‏السلام است به سه طاق. و بر دیوار شمالى - که آن طول‏مسجد است - چهار در است: بر گوشه مغربى باب‏الوسیط است، به یک طاق،چون از آن بگذرى سوى مشرق باب‏العجلة است، به یک طاق. و چون از آن‏بگذرى به میانه ضلع شمالى باب‏النّدوة است به دو طاق. و چون از آن‏بگذرى باب‏المشاورة است به یک طاق. و چون به گوشه مسجد رسى شمالى‏مشرقى، درى است باب بنى‏شیبه گویند. و خانه کعبه به میان ساحت مسجداست، مربّع طولانى، که طولش از شمال به جنوب است و عرضش از مشرق‏به مغرب. طولش هفده ارش و بلند سى ارش است و عرض شانزده. و درِ خانه‏سوى مشرق است. و چون در خانه روند رکنِ عراقى بر دست راست باشد ورکن حجرالاسود بر دست چپ. و رکن مغربِ جنوبى را رکن یمانى گویند. ورکن شمالىِ مغربى را رکن شامى گویند.

و حجرالاسود در گوشه دیوار به سنگى بزرگ ترکیب کرده‏اند، و در آنجانشانده‏اند، چنانکه مردى تمام قامت بایستد و با سینه او مقابل باشد.

و حجرالاسود به درازى بدستى20 و چهار انگشت باشد، و به عرض‏هشت انگشت باشد، و شکلش مدوّر است. و از حجرالاسود تا در خانه چهارارش است. و آنجا را که میان حجرالاسود و در خانه است ملتزم گویند. و درخانه از زمین به چهار ارش برتر است چنانکه مردى تمام قامت بر زمین‏ایستاده بر عَتَبه رسد. و نردبان ساخته‏اند از چوب چنانکه به وقت حاجت درپیشِ در نهند، تا مردم بر آن روند و در خانه روند. و آن چنان است که به‏فراخى ده مرد بر پهلوى هم به آنجا برتوانند رفت و فرود آمد. و زمین خانه‏بلند است بدین مقدار که گفته شد.

صفت در کعبه - در کعبه درى است از چوب ساج،به دو مصراع21 و بالاى‏در شش ارش و نیم است. و پهناى هر مصراعى یک گز و سه چهار یک،چنانکه هر دو مصراع سه گز و نیم باشد. و روى در و درافزار هم، نبشته است‏و برآن نقره‏کارى دایره‏ها و کتابتها22 نقاشى مُنَّبت23 کرده‏اند، و کتابتهاى به‏زر کرده، و سیم سوخته24 در رانده، و این آیت را تا آخر بر آنجا نوشته: «انّ‏اوّل بیتٍ وُضِعَ للناسِ لَلَّذى بِبِکَّة»25 و دو حلقه نقره‏گینِ بزرگ از غزنین‏فرستاده‏اند بر دو مصراع در زده، چنانکه دست هر کس که خواهد بدان نرسد ودو حلقه دیگر نقره‏گین خردتر از آن هم بر دو مصراع در زده، چنانکه دست هرکس که خواهد بدان رسد. و قفلى بزرگ از نقره بر این دو حلقه زیرین‏بگذرانیده که بستن در به آن باشد، و تا آن قفل برنگیرند در گشوده نشود.

صفت اندرون کعبه - عرض دیوار یعنى ثخانتش26 شش شِبْر27 است. وزمین خانه را فرش از رُخام است، همه سفید. و در خانه سه خلوت کوچک‏است بر مثال دکّانها: یکى در مقابل در و دو بر جانبِ جنوب و شمال ستونهاکه در خانه است و در زیر سقف زده‏اند همه چوبین است، چهار سو تراشیده،از چوب ساج الاّ یک ستون که مدوّر است و از جانب شمال تخته سنگى‏رُخام سرخ است طولانى که فرش زمین است و مى‏گویند که رسول صلى‏اللّه‏علیه و اله بر آنجا نماز کرده است و هر که آن را شناسد جهل کند که نماز برآنجا کند. و دیوار خانه همه به تخته‏هاى رخام پوشیده است از الوان. و برجانب غربى شش محراب است از نقره ساخته، و به میخ بر دیوار دوخته، هریکى به بالاى مردى به تکلّف بسیار، از زرکارى و سواد سیم‏سوخته و چنان‏است که این محرابها از زمین بلندتر است و مقدار چهار ارش دیوار خانه اززمین برتر، ساده است و بالاتر از آن همه دیوار از رخام است و تا سقف به‏تفاوت و نقاشى کرده، و اغلب به زر پوشیده هر چهار دیوار. و در آن سه‏خلوت، که صفت کرده شد، که یکى در رکن عراقى است و یکى در رکن شامى‏و یکى در رکن یمانى، در هر بیغوله28 دو تخته چوبین به مسمار29 نقره بردیوارها دوخته‏اند، و آن تخته‏ها از کشتى نوح، علیه‏السلام، است. هر تخته‏پنج گز طول و یک گز عرض دارد. و در آن خلوت که قفاى30 حجرالاسوداست دیباى سرخ درکشیده‏اند و چون از در خانه در روند، بر دست راست،زاویه خانه، خانه چهارسو کرده‏اند مقدار سه گز در سه گز و در آنجادرجه‏اى31است که آن راه بام خانه است. و درى نقره‏گین به یک طبقه، برآنجا نهاده، و آن را بابُ‏الرّحمة خوانند. و قفلى نقره‏گین بر او نهاده باشد. وچون بر بام شدى درى دیگر است افکنده همچون در بامى. هر دو روى آن درنقره گرفته و بام خانه به چوب پوشیده است و همه پوشش را به دیبا در گرفته،چنانکه چوب هیچ پیدا نیست. و بر دیوار پیش خانه از بالاى چوبها کتابه‏اى‏است زرین بر دیوار آن دوخته، و نام سلطان مصر بر آنجا نوشته - که مکّه‏گرفته، و از دست خلفاى بنى عباس بیرون برده - و آن المعزّالدین‏اللّه بوده‏است.

و چهار تخته نقره‏گین بزرگ دیگر هست برابر یکدیگر هم بر دیوار خانه‏دوخته به مسمارهاى نقره و بر هر یک نام سلطانى از سلاطین مصر نوشته که‏هر یک از ایشان به روزگار خود، آن تخته‏ها فرستاده‏اند.

و اندر میان ستونها سه قندیل نقره آویخته است، و پشت خانه به رُخام‏یمانى پوشیده است که همچون بلور است. و خانه را چهار روزن است، به‏چهار گوشه، و بر هر روزنى از آن، تخته‏اى آبگینه نهاده که خانه بدان روشن‏است و باران فرو نیاید و ناودان خانه از جانبِ شمال است بر میانه جاى. وطول ناودان سه گز است و سرتاسر به زر نوشته است.

و جامه‏اى که خانه بدان پوشیده بود سپید بود، و به دو موضع طراز32داشت. طِرازى را یک گز33 عرض و میان هر دو طراز ده گز به تقریب و زیر وبالا به همین قیاس، چنانکه به واسطه دو طراز عُلُوّ34 خانه به سه قسمت بود،و هر یک به قیاس ده گز. و بر چهار جانب جامه35 محرابهاى رنگین بافته‏اندو نقش کرده، به زر رشته و پرداخته، و بر هر دیوارى سه محراب: یکى بزرگ‏در میان و دو کوچک در دو طرف، چنانکه بر چهار دیوار دوازده محراب‏است بر آن خانه. بر جانب شمال، بیرون خانه دیوارى ساخته‏اند مقدار یک گزو نیم و هر دو سر دیوار تا نزدیک ارکان خانه برده، چنانکه این دیوارمقوَّس36 است چون نصف دایره‏اى و میانجاى این دیوار از دیوار خانه مقدارپانزده گز دور است. و دیوار و زمین این موضع را مُرخّم37 کرده‏اند به رخام‏ملوّن و منقّش، و این موضع را حجر گویند.

و آب ناودان بام خانه در این حجر ریزد. و در زیر ناودان تخته سنگى‏سبز نهاده است، بر شکل محرابى، که آب ناودان بر آن افتد. و آن سنگ‏چندان است که مردى بر آن نماز تواند کردن.

و مقام ابراهیم علیه‏السلام از خانه سوى مشرق است و آن سنگى است که‏نشان دو قدم ابراهیم، علیه‏السلام، بر آنجاست. و آن را در سنگى دیگر نهاده‏است، و غلافِ38 چهار سو کرده، که به بالاى مردى باشد از چوب، به عملِ39هر چه نیکوتر و طبلهاى نقره بر او زده و آن غلاف را دو جانب به زنجیرها درسنگهاى عظیم بسته و دو قفل بر آن زده تا کسى دست بدان نکند. و میان مقام‏و خانه سى ارش است.

بئر40 زمزم از خانه کعبه هم سوى مشرق است، و بر گوشه حجرالاسوداست. و میانه بئر زمزم و خانه چهل و شش ارش است. و فراخى چاه سه گز ونیم در سه گز و نیم است. و آبش شورى دارد لیکن بتوان خورد. و سر چاه راحظیره کرده‏اند از تخته‏هاى رخام سفید، بالاى آن دو اَرَش. و چهار سوى‏خانه زمزم آخُر41ها کرده‏اند که آب در آن ریزند و مردم وضو سازند. و زمین‏خانه زمزم را مُشَبَّک42 چوبین کرده‏اند تا آب که مى‏ریزند فرود مى‏رود. ودرِ این خانه سوى مشرق است.

و برابر خانه زمزم هم از جانب مشرق خانه‏اى دیگر است مربّع، و گنبدى‏بر آن نهاده، و آن سِقایةالحاجّ43 گویند، اندر آنجا خمها نهاده باشد که حاجیان‏از آنجا آب خورند. و از این سقایةالحاجّ سوى مشرق خانه‏اى دیگر است‏طولانى و سه گنبد بر سر آن نهاده است و آن را خِزانَةُالزّیت44 گویند، اندر اوشمع و روغن و قَنادیل باشد و گرد بر گرد خانه کعبه، ستونها فرو برده‏اند، و برسر هر دو ستون چوب افکنده و بر آن تکلّفات کرده، از نقارت45 و نقش. و برآن حلقه‏ها و قلابها آویخته، تا به شب شمعها و چراغها بر آنجا نهند و قندیل‏آویزند و آن را مَشاعِل46 گویند. و میان دیوار خانه کعبه و این مشاعل - که‏ذکر کرده شد - صد و پنجاه گز باشد و آن طوافگاه است. و جمله خانه‏ها که درساحتِ مسجدالحرام است، بجز کعبه معظّمه، شَرِّفها اللّه تعالى، سه خانه است:یکى خانه زمزم، و دیگر سقایةالحاجّ و دیگر خزانةالزّیت. و اندر پوشش که‏بر گردِ مسجد است پهلوى دیوار صندوقهاست از آن هر شهرى، از بلاد مغرب‏و مصر و شام و روم و عراقین و خراسان و ماوراءالنّهر و غیره.

و به چهار فرسنگى از مکّه ناحیتى است از جانب شمال، آن را بُرقه‏گویند. امیر مکّه آنجا نشیند، با لشکرى که او را باشد. و آنجا آب روان ودرختان است، و آن ناحیتى است در مقدار دو فرسنگ طول و همین مقدارعرض.

و من در این سال از اول رجب به مکّه مجاور بودم. و رسم ایشان است‏که مدام در ماه رجب هر روز در کعبه بگشایند، بدان وقت که آفتاب برآید.

صفت گشودن در کعبه، شرفّهااللّه تعالى - کلید خانه کعبه گروهى از عرب‏دارند که ایشان را نبى شَیْبَه گویند، و خدمت خانه ایشان کنند و از سلطان‏مصر ایشان را مشاهره و خلعت بود. و ایشان را رئیسى است که کلید به دست‏او باشد و چون او بیاید پنج شش کس دیگر با او باشند. چون بدانجا رسند، ازحاجیان، مردى ده برند و آن نردبان - که صفت کردیم - برگیرند و بیاورند وپیش در نهند و آن پیر بر آنجا رود، و بر آستانه بایستد. و دو تن دیگر بر آنجاروند و جامه و دیباى در را باز کنند، یک سر از آن یکى از دو مرد بگیرد، وسرى مردى دیگر، همچون لُباده‏اى که آن پیر را بپوشند که در مى‏گشاید. و اوقفل بگشاید و از آن حلقه‏ها بیرون کند. و خلقى از حاجیان پیشِ در خانه‏ایستاده باشند و چون در باز کنند ایشان دست به دعا برآرند و دعا کنند. و هرکه در مکّه باشد چون آواز حاجیان بشنود داند که درِ حرم گشودند، همه خلق‏به یکبار به آوازى بلند دعا کنند چنانکه غلغله‏اى عظیم در مکّه افتد. پس آن‏پیر در اندرون شود - و آن دو شخص همچنان آن جامه مى‏دارند - او دورکعت نماز کند، و بیاید، و هر دو مصراعِ در باز کند، و بر آستانه بایستد، وخطبه برخواند، به آوازى بلند، و بر رسول‏اللّه(ص) صلوات فرستد، و بر اهل‏بیت او. آن وقت آن پیر و یاران او بر دو طرف در خانه بایستند و حاجّ دررفتن گیرند و به خانه در مى‏روند و هر یک دو رکعت نماز مى‏کنند و بیرون‏مى‏آیند تا آن وقت که نیمروز نزدیک آید. و در خانه که نماز کنند رو به درکنند، و به دیگر جوانب نیز رواست. وقتى که خانه پر مردم شده بود که دیگرجایى نبود که در روند، مردم را شمردم، هفتصد و بیست مرد بودند.

مردم یمن که به حج آیند، عامه آن، چون هندوان، هر یک لُنگى بربسته ومویها فرو گذاشته، و ریشها بافته، و هر یک کتاره47 قطیفى48، چنانکه‏هندوان، در میان زده - و گویند اصل هندوان از یمن بوده است و کتاره قتاله‏بوده است معرّب کرده‏اند - و در میان شعبان و رمضان و شوال روزهاى‏دوشنبه و پنج‏شنبه و آدینه در کعبه بگشایند. و چون ماه ذى‏القعده درآیددیگر در کعبه باز نکنند.

عُمره جِعرانه - به چهار فرسنگى مکّه، از جانب شمال، جایى است آن راجعرانه گویند. مصطفى (ص) آنجا بوده است که با لشکرى. شانزدهم‏ذى‏العقده از آنجا احرام گرفته است و به مکّه آمده و عمره کرده. و آنجا دوچاه است: یکى را بئرالرسول گویند، و یکى را بئر علىّ‏بن ابى‏طالب، صلوات‏اللّه علیهما. و هر دو چاه را آب تمام خوش باشد. و میان هر دو چاه ده گز باشدو آن سنّت بر جاى دارند و بدان موسم، آن عمره بکنند. و نزدیک آن چاه کوه‏پاره‏اى است که بدان موضع گَو49ها در سنگ افتاده است همچو کاسه‏هاگویند. پیغمبر (ص) به دست خود در آن گَوها آرد سرشته است و خلق که آنجاروند در آن گَوها آرد سرشته‏اند با آب آن چاهها. و همانجا درختان بسیاراست، هیزم بکنند و نان بپزند و تبرّک را به ولایتها برند. و هم آنجا کوه‏پاره‏اى بلند است که گویند بلال حبشى بر آنجا بانگ نماز گفته است. مردم برآنجا روند و بانگ نماز گویند. و در آن وقت که من آنجا رفتم غلبه‏اى بود، که‏زیادت از هزار شتر عمارى در آنجا بود، تا به دیگر چه رسد.

و از مصر تا مکّه بدین راه که این نوبت آمدم سیصد فرسنگ بود. و ازمکّه تا یمن دوازده فرسنگ. و دشت عرفات در میان کوههاى خُرد است چون‏پشته‏ها. و مقدارِ دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشت‏مسجدى بوده است که ابراهیم، علیه‏السلام، کرده است. و این ساعت منبرى‏خراب از خشت مانده است و چون وقت نماز پیشین شود. خطیب بر آنجا رودو خطبه جارى کند. پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت، به‏رسم مسافران، بکنند و هم در وقت قامتى نماز بگویند و دو رکعتِ دیگر نمازبه جماعت بکنند پس خطیب بر شتر نشیند و به سوى مشرق بروند به یک‏فرسنگى آنجا کوهى خُرد سنگى است، که آن را جبل‏الرّحمة گویند، بر آنجابایستند و دعا کنند تا آن وقت که آفتاب فرو رود.

و پسر شاد دل که امیر عدن بود آب آورده بود از جاى دور، و مال بسیاربر آن خرج کرده، و آب را از آن کوه آورده، و به دشت عرفات برده، و آنجاحوضها ساخته، که در ایام حج پر آب کنند تا حاجّ را آب باشد. و هم این پسرشاد دل بر سر جبل‏الرّحمة چهار طاقى ساخته عظیم، که روز و شب عرفات،بر گنبد آن خانه چراغها و شمعهاى بسیار بنهند که از دو فرسنگ بتوان دید.چنین گفتند که امیر مکّه از او هزار دینار بستد که اجازت داد تا آن خانه‏بساخت.

نهم ذى‏الحجّه سنه اثنى و اربعین و اربع مائة حجّ چهارم به یارى خداى،تعالى، بگزاردم و چون آفتاب غروب کرد، حاجّ و خطیب از عرفات‏بازگشتند، و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعرالحرام. و آنجا را مُزدَلفة گویند.بنایى ساخته‏اند خوب همچون مقصوره که مردم آنجا نماز کنند و سنگ رجم‏را که به منى اندازند از آنجا برگیرند. و رسم چنان است که آن شب، یعنى شب‏عید، آنجا باشند، و بامداد نماز کنند، و چون آفتاب طلوع کند، به مِنى روند. وحاجّ آنجا قربان کنند. و مسجدى بزرگ است آنجا که آن مسجد را خیف‏گویند. و آن روز خطبه و نماز عید کردن به منى رسم نیست و مصطفى (ص)نفرموده است. روز دهم به منى باشند و سنگ بیاندازند - و شرح آن درمناسک حج گفته‏اند - دوازدهم ماه هر کس که عزم بازگشتن داشته باشد هم‏از آنجا بازگردد و هر که به مکّه خواهد بود با مکّه رود.

پس از آن اعرابى شتر کرایه گرفتم تا لحسا، و گفتند از مکّه تا آنجا به‏سیزده روز روند. وداع خانه خداى، تعالى، کردم. روز آدینه نوزدهم‏ذى‏الحجّه سنه اثنتین و اربعین و اربع مائة، که اول خرداد ماه قدیم بود، هفت‏فرسنگ از مکّه برفتیم مرغزارى بود».(6)

**********************************************************

* پى‏نویس‏ها:

1- راهنما، بلدراه.
2- چابک، زرنگ.
3- در معرض خطر، مخاطره.
4- دیواربست، چهار دیوارى، محوطه‏اى با دیوار کوتاه.
5- پنج پهلو، سطح پنج گوشه.
6- مرمر.
7- بازداشت، ممانعت.
8- بدرقه، نگهبانى و راهنمایى.
9- شتر تندرو.
10- نماز عصر.
11- استوار، محکم.
12- ستون که براى تعیین مسافت در هر هزارگام نصب شود.
13- لُنگ، جامه‏اى که نیمه تن بدان پوشانند.
14- چرخش و گرد چیزى گشتن.
15- حجامت کننده، در اینجا به معنى سر تراش.
16- سنگى که بدان کارد و شمشیر تیز کنند.
17- آبگیر
18- گرد، مدور، منحنى
19- آستانه در
20- یک وجب
21- لنگه، لخت
22- کتیبه‏ها
23- کنده‏کارى در چوب
24- نقره خالص و پاک و نرم
25- سوره عمران - آیه 90
26- ستبرى، کلفتى
27- وجب
28- کنج و گوشه‏اى در خانه
29- میخ آهنین
30- آن سوىِ، پس پشت
31- پله، پلکان
32- حاشیه و کناره
33- واحد طول
34- بلندى
35- روپوش
36- کمانى، خمیده
37- از مرمر ساخته شده، ساخته شده از رخام.
38- پوشش
39- کار، صنعت
40- چاه
41- حوضچه سنگى یا چوبى براى آب
42- سوراخ سوراخ
43- خانه‏اى مربع شکل، در آن خانه خمها مى‏نهاده‏اند تا حاجیان آب‏نوشند
44- خانه‏اى مستطیل شکل که در آن شمع و قندیل نگهدارى مى‏کردند
45- کنده‏کارى در چوب
46- چراغدان
47- قتاله، قدّاره، نوعى شمشیر پهن
48- منسوب به قطیف
49- حفره، گودال، چاله

منبع:لبیک


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 73076


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...